غزل
جاده با مستی من می پیچد/هیچ حرفی مزن و راه بیا
باید در این مرداب نیلوفر بسازم
این میله ها آزادی ام را دور کردند
ای کاش می شدجای زندان پر بسازم
امشب پر از دلتنگی ام وقتش رسیده است
آیینه را با اشک زیبا تر بسازم
دریا به مقصد می رسد آرام تر باش
تا من برای کشتی ات لنگر بسازم
آنقدر بی مرزی که باید خانه ات را
بی نقشه و بی پرده و بی در بسازم
از این دیوانه تر باشی
میان آتش و دودم
اگر تو در خطر باشی
همیشه آرزو دارم
برایم همسفر باشی
شبی گفتی که می آیی
عزیزم خوش خبر باشی
صدا از کوچه می آید
گمانم پشت در باشی
دنبال تصویر جدیدی از تو هستم
دل کندم از پیراهن و جسم و اتاقم
زیرا فقط معشوق خود را می پرستم
با ((توبه)) گفتم دور باشم از تو اما
بیهوده تر شد داغ های پشت دستم
دیدم تو را دیشب میان شعر هایم
از فرط لذت چشم هایم را نبستم
جغرافیای عشق من دیوانگی شد
با تو تمام مرزها یم را شکستم
با غفلتم یک یا کریم از لانه افتاد
آنقدر سردم شد که حس کردم دوباره
از روی دوشم بال یک پروانه افتاد
با آشنایی ها چه باید گفت وقتی
در آینه چشمم به یک بیگانه افتاد
پاییز را دنبال می کردم ندیدی
پشت سرت یک جنگل دیوانه افتاد؟
حال قشنگی داشت در هنگام رفتن
مستی که در پشت در میخانه افتاد
اين جاده كور است و توئي فانوس راهم
وقتي نباشي خانه ام سرد است حتي
دستان سردم را نمي پوشاند آهم
روحت غبار از جسم من بر داشت امشب
آيينه را بشكن اگر در اشتباهم
هر شب من از تنهايي ام تهمت شنيدم
گويي جهاني وحشي از جنس گناهم
انگار در روياي من جا مانده اي كه
ديدم قدم ميزد من و سفر تو
تن پوش غزل خوان تو پروانه و شیداست
بی جسم بیا پیرهنم آتش و رویاست
دلتنگی خود را به اتاقت که بریزم
سجاده ی من صورتی از وحدت اشیاست
من مست غزل های تو و خون شرابم
آن لحظه ی عریانی بی مرز همین جاست
با شرم که تطهیر شوم وقت نماز است
در شام غریبان همه جا قبله ی دلهاست
از عطر نفس های تو پیراهن من سوخت
یک روح به رقص آمده در آینه پیداست
دلم از عشق تو دیوانه شده است
غزلم قصه ی پروانه شده است
به کجا سر بکشم تا باشی
خبرت باز که افسانه شده است
گلسرخی غزل تازه ی توست
که پر از لهجه ی میخانه شده است
من اگر فکر تو ام نا چار م
عطر تو ساکن ویرانه شده است
| Design By : LoxTheme.com |

