تبليغاتX
غزل























غزل

جاده با مستی من می پیچد/هیچ حرفی مزن و راه بیا

می خواهم از خود آدمی دیگر بسازم

باید در این مرداب نیلوفر بسازم

این میله ها آزادی ام را دور کردند

ای کاش می شدجای زندان پر بسازم

امشب پر از دلتنگی ام وقتش رسیده است                                

آیینه را با اشک زیبا تر بسازم

دریا به مقصد می رسد آرام تر باش

تا من برای کشتی ات لنگر بسازم

آنقدر بی مرزی که باید خانه ات را

بی نقشه و بی پرده و بی در بسازم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 17:41 توسط غزل|

نگفتم شعله ور باشی

از این دیوانه تر باشی

میان آتش و دودم

اگر تو در خطر باشی

همیشه آرزو دارم

برایم همسفر باشی

شبی گفتی که می آیی

عزیزم خوش خبر باشی

صدا از کوچه می آید

گمانم پشت در باشی

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:8 توسط غزل|

چشم انتظارت رو به آیینه نشستم

دنبال تصویر جدیدی از تو هستم

دل کندم از پیراهن و جسم و اتاقم

زیرا فقط معشوق خود را می پرستم

با ((توبه)) گفتم دور باشم از تو اما

بیهوده تر شد داغ های پشت دستم

دیدم تو را دیشب میان شعر هایم

از فرط لذت چشم هایم را نبستم

جغرافیای عشق من دیوانگی شد

با تو تمام مرزها یم را شکستم

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:5 توسط غزل|

از بام رویای قشنگ خانه افتاد

با غفلتم یک یا کریم از لانه افتاد

آنقدر سردم شد که حس کردم دوباره

از روی دوشم بال یک پروانه افتاد

با آشنایی ها چه باید گفت وقتی

در آینه چشمم به یک بیگانه افتاد

پاییز را دنبال می کردم ندیدی

پشت سرت یک جنگل دیوانه افتاد؟

حال قشنگی داشت در هنگام رفتن

مستی که در پشت در میخانه افتاد

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 20:15 توسط غزل|

امشب بدون چشم هايت  بي پناهم

اين جاده كور است و توئي فانوس راهم

وقتي نباشي خانه ام سرد است حتي

دستان سردم را نمي پوشاند آهم

روحت غبار از جسم من بر داشت امشب

آيينه را بشكن اگر در اشتباهم

هر شب من از تنهايي ام تهمت شنيدم

گويي جهاني وحشي از جنس گناهم

انگار در روياي من جا مانده اي كه

ديدم قدم ميزد من و سفر تو


نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 12:40 توسط غزل|

تن پوش غزل خوان تو پروانه و شیداست

بی جسم بیا پیرهنم آتش و رویاست

دلتنگی خود را به اتاقت که بریزم

سجاده ی من صورتی از وحدت اشیاست

من مست غزل های تو و خون شرابم

آن لحظه ی عریانی بی مرز همین جاست

با شرم که تطهیر شوم وقت نماز است

در شام غریبان همه جا قبله ی دلهاست

از عطر نفس های تو پیراهن من سوخت

یک روح به رقص آمده در آینه پیداست

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 14:40 توسط غزل|

دلم از عشق تو دیوانه شده است

غزلم قصه ی پروانه شده است

به کجا سر بکشم تا باشی

خبرت باز که افسانه شده است

گلسرخی غزل تازه ی توست

که پر از لهجه ی میخانه شده است

من اگر فکر تو ام نا چار م

عطر تو ساکن ویرانه شده است



نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 14:34 توسط غزل|


آخرين مطالب
»
» همسفر
» چشم انتظار
»
»
»
»

Design By : LoxTheme.com